الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

134

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

آورد و بخورد و بياشاميد و بخفت . ( 1 ) نيمه شب صداى آن دو طفل بشنيد برخاست و به سوى آنها آمد مانند شتر مست بر آشفته و بانگى چون گاو بر مىآورد و دست به ديوار مىكشيد تا دستش به پهلوى پسر كوچكتر رسيد پسر گفت : كيستى ؟ او گفت : من صاحب خانه‌ام شما كيستيد ؟ پس آن طفل برادر بزرگتر را بجنبانيد و گفت : اى دوست برخيز قسم به خدا آنچه مىترسيديم در آن واقع شديم مرد به آنها گفت : شما كيستيد ؟ گفتند : اى مرد اگر راست گوئيم ما را امان مىدهى ؟ گفت : آرى . گفت : امان از طرف خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و پناه خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : آرى . گفتند : محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گواه باشد ؟ گفت : آرى . گفتند : خداى بر آنچه گوييم وكيل و شاهد باشد ؟ گفت : آرى گفتند : ما از عترت پيغمبر تو محمديم از زندان عبيد الله گريخته‌ايم از كشته شدن . گفت : از مرگ گريخته‌ايد و در مرگ واقع شده‌ايد الحمد للّه كه بر شما دست يافتم پس برخاست و بازوهاى آنها ببست و همچنان دست بسته بودند تا صبح . ( 2 ) و چون فجر طالع شد بندهء سياه را كه نامش فليح بود بخواند و گفت : اين دو پسر را بردار و كنار فرات برو گردن زن و سر آنها را براى من بياور تا نزد عبيد الله برم و دو هزار درم جايزه بستانم آن غلام شمشير برداشت و با آن دو طفل روانه شد و پيشاپيش آنها مىرفت چيزى دور نشده بود كه يكى از آن دو گفت : اى سياه چه شبيه است سياهى تو به سياهى بلال مؤذّن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . سياه گفت : مولاى من مرا به كشتن شما امر كرده است شما كيستيد ؟ گفتند : اى سياه ما عترت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيغمبر توايم از زندان عبيد الله از كشته شدن گريخته‌ايم و اين پير زال ما را مهمان كرد و مولاى تو كشتن ما را مىخواهد . سياه بر پاى آنها افتاد مىبوسيد و مىگفت : جان من فداى جان شما و روى من سپر بلاى شما اى عترت پيغمبر برگزيدهء حق قسم به خدا نبايد كارى كنم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روز قيامت خصم من باشد پس دويد و شمشير را به كنارى بينداخت و خود را در فرات افكند و شناكنان به جانب ديگر رفت . مولاى او فرياد بر آورد : اى غلام نافرمانى من كردى ؟ گفت : من فرمان تو بردم تا نافرمانى خدا نمىكردى اكنون كه نافرمانى خدا نمودى از تو بيزارم در دنيا و آخرت . پس پسر خود را بخواند و گفت : اى فرزند من دنيا را از حلال و حرام براى تو جمع مىكنم و دنيا خواستنى است اين دو پسر را بگير و كنار فرات برو گردن آنها را بزن و سر آنها را نزد من آور تا نزد عبيد الله برم و جايزه دو هزار درم بستانم . ( 3 ) پس پسر شمشير برگرفت و پيشاپيش آن دو طفل مىرفت چيزى دور نشده بود كه يكى از آنها به دو گفت : اى جوان چه اندازه مىترسم بر اين جوانى تو از آتش جهنّم . جوان گفت : اى